تاریخ انتشار: ۱۴:۵۶ - ۲۵ ارديبهشت ۱۴۰۵
رویداد۲۴ گزارش می‌دهد؛

چرا شاهنامه هنوز زنده است؟ | جمشید، فریدون و کیخسرو؛ معماران تاریخ و زمان به روایت شاهرخ مسکوب

شاهرخ مسکوب به ما شاهنامه خواندن را یاد داد. با روایتِ مسکوب، شاهنامه از قلمروِ قصه‌خوانی صرف فراتر رفت و به جست‌وجویی وجودی برای یافتنِ «خویشتن» بدل شد. او به ما یاد داد که چگونه فردوسی با گزینش هوشمندانه‌ی روایات، شکستی تاریخی را به پیروزیِ فرهنگی بدل کرد و با در هم تنیدنِ زمانِ مینوی و تاریخی، پی‌افکن نظامی شد که در آن، شکوهِ انسان در پافشاری بر شرف و داد، حتی در آستانه‌ی ناکامی، تجلی می‌یابد.

چرا شاهنامه هنوز زنده است؟ | جمشید، فریدون و کیخسرو؛ معماران تاریخ و زمان به روایت شاهرخ مسکوب

رویداد۲۴ | علی نوربخش- چهار قرن پس از شکستی گران، در روزگاری که ایرانیان می‌کوشیدند تا در برابر قدرتی نو، سرنوشت سیاسی و فرهنگی خود را بازسازند، شاعری از توس برآمد و با نیروی کلام، بنیان هویتی را از نو پی‌ریزی کرد که گزند زمانه بر آن کارگر نیفتاد.

زنده‌یاد شاهرخ مسکوب عمل خلاقانه فردوسی را، فراتر از سرودن شعر، و یک نوع پروژه‌ی عظیم معمارانه می‌داند؛ ساختن پناهگاهی استوار در دل تاریخ. فردوسی نیز به این وجه مهم کارش واقف است و خودآگاهانه می‌سراید: «پی افگندم از نظم کاخی بلند / که از باد و باران نیابد گزند».

«پی افکندن» در «نظم»، خود از همان آغاز، «نظام» و سامان دادن است؛ پراکنده را به رشته کشیدن و از ریختن و گسیختن رهاندن. فردوسی تاریخ و زبان را در هم تنید و خانه‌ای ساخت تا ایرانیان در آن سکنی گزینند؛ «پناه گرفتن در خانه‌ی زبان، در زبان زیستن!».

این کاخ بلند بر شالوده‌ای استوار است که ریشه در عمیق‌ترین لایه‌های اندیشه‌ی ایرانی دارد: دوگانگی هستی. در روایت مسکوب، برای فهم ساختار شاهنامه، باید به بینش اساطیری ایران بازگشت. در این بینش، جهان صحنه‌ی نبردی ازلی میان نیکی و بدی، روشنایی و تاریکی، هرمزد و اهریمن است. مسکوب می‌نویسد: «در آگاهی ما هستی، نه آمیزه‌ای از بد و نیک، بلکه، چون روز و شب دو پدیده‌ی جدای بهم بسته بود». این جهان‌بینی دوگانه، که در آن هر چیزی یا خوب است یا بد و این دو ناگزیر در جدالند، به تاریخ سرشتی حماسی و اخلاقی می‌بخشد. تاریخ مینو، از آفرینش تا رستاخیز، با جنگ ایزدان و دیوان آغاز می‌شود و تاریخ گیتی در شاهنامه، بازتاب همین نبرد کیهانی است. فریدون و سیاوش و کیخسرو در یک سو، و ضحاک و افراسیاب در سوی دیگر، گردونه‌ی این تاریخ را می‌گردانند. جنگ بزرگ و دیرپای ایران و توران، که جان‌مایه‌ی بخش پهلوانی شاهنامه است، در نگاه مسکوب چیزی جز روایت زمینی همان نبرد آسمانی نیست. این درگیری، چنانکه او می‌گوید، «برادرکشی دو گروه از یک نژاد است که هر دو فرزندان فریدونند»؛ و این طرح گوئی «گرته‌برداری ناپیدا و ناخودآگاه از سرمشقی ازلی و سرنمونی است». تاریخ حماسی ایران، آینه‌ای می‌شود که در آن نبرد بزرگ کیهانی بازتاب می‌یابد.

معماران زمان و تاریخ

رویداد۲۴ حال به سراغ آغاز و انجام این تاریخ برویم. مسکوب با نگاهی موشکافانه، سه شخصیت کلیدی را به عنوان معماران «زمان» در شاهنامه معرفی می‌کند: جمشید، فریدون و کیخسرو.

نخستین چهره، جمشید است؛ بزرگترین پادشاه شاهنامه و یک «بنیانگذار» حقیقی. به یاری «روشن‌روان»، یعنی آگاهی و دانشی که در اوست، زندگی موحش و بدوی آدمیان را سامان می‌دهد. آهن را از سنگ بیرون می‌کشد، رشتن و بافتن و دوختن را می‌آموزد، طبقات اجتماعی را شکل می‌دهد، و دیوان را به ساختن سرپناه وامی‌دارد. او کاشف راز‌های پزشکی و کشتی‌رانی است. در روزگار او، «نه کسی از درد و رنج آگاه بود و نه از مرگ».

نقطه‌ی اوج کار جمشید، کشف و نهادینه کردن زمان است. مسکوب می‌گوید آن روز که جمشید بر آسمان دست یافت و آن را جشن گرفت، «نوروز» را بنیاد نهاد. جشن در بینش اساطیری، نماد تکرار و بازگرداندن زمان به جایگاه پیشین است. با این کار، زمان از گردشی بی‌نام و نشان رها شد و «اندازه‌پذیر» گشت. به تعبیر زیبای مسکوب، جمشید زمان کیهانی را «به زمین فرود آورد و آن زمان آغاز شد که زمانه به صورت تار و پود هستی ما زمینیان درآید». زمان بی‌کران، انسانی و کران‌مند شد.

اما همین آفرینندگی و قدرت، او را به ورطه‌ی تباهی کشاند. جمشید که جهان را به خوبی آراسته بود، «به گیتی جز از خویشتن را ندید» و دعوی خدایی کرد. این غرور، همان گناه ازلی انسان آفریننده است که می‌پندارد خود «جهان‌آفرین» است. او فره ایزدی را از دست می‌دهد و سرنوشتی تراژیک می‌یابد: صد سال آوارگی و سرانجام مرگی تراژیک. جمشید، با همه‌ی شکوهش، نخستین نمونه از آزمندی است که در نگاه مسکوب، «خردشان را نابود می‌کند تا آنجا که در هیچ کار و چیزی اندازه نمی‌شناسند». او نخستین انسانی است که به قدرت آگاهی خود، زمان را کشف می‌کند و به دست همین آگاهی، مرز‌های انسانی خود را درهم می‌شکند و سقوط می‌کند.

فریدون: خالق تاریخ و جغرافیا


بیشتر بخوانید:

جشن مهرگان و کارکرد اسطوره‌های ایرانی ؛ تلاش برای کسب رضایت خدایان

جشن هزاره فردوسی و ظهور ایران مدرن | از رستم تا رضاشاه؛ روایت فرهنگی یک پروژه سیاسی


پس از هزار سال بیداد ضحاک، فریدون از راه می‌رسد و بر تخت می‌نشیند. اگر جمشید زمان را «کشف» کرد، فریدون آن را «تاریخی» نمود. او با تقسیم جهان میان سه پسرش، ایرج و سلم و تور، سه کشور ایران، روم و توران را پدید آورد و در نتیجه، سه تاریخ مجزا را بنیان نهاد. مسکوب بر این نکته تاکید می‌کند که «تاریخ نیاز به جغرافیا دارد». با ابتکار فریدون، ایرانیان از دیگران جدا شدند و تاریخ حماسی ما آغاز شد. زمان دیگر یک مفهوم وجودی و کلی نبود، بلکه به سرنوشت مردمی گره خورد که در سرزمینی مشخص به نام ایران می‌زیستند.

اما این آفرینش تاریخ نیز، همچون آفرینش تمدن توسط جمشید، تراژدی به همراه دارد. با این «دهش دادگرانه»، چنانکه مسکوب می‌گوید، «بذر بیداد و برادرکشی میان آنان کاشته شد». تاریخ حماسی ما که با پیدایش ایران آغاز می‌شود، با برادرکشی (کشته شدن ایرج) جان می‌گیرد و با برادرکشی (مرگ رستم به نیرنگ شغاد) به فرجامی تلخ می‌رسد. تاریخی ساخته شد که «درست به خلاف خواست تاریخساز، سرشار از بیداد، از ستیزه و آز» بود. وظایف فریدون، پس از آنکه کین ایرج را می‌ستاند، به پایان می‌رسد و تاریخ او نیز تمام می‌شود تا راه برای زمانی دیگر، زمانی مینوی و قدسی، گشوده شود.

کیخسرو: قهرمان زمان مینوی


بیشتر بخوانید: نبرد دیو با فرشته/ درک اسطوره‌ای ایرانیان چگونه در پیروزی انقلاب نقش داشت؟


رویداد۲۴ سومین معمار زمان، کیخسرو است. او با رسالتی آسمانی به جهان می‌آید. زمان او از جنس دیگری است. نه زمان وجودی جمشید است و نه زمان تاریخی فریدون. مسکوب زمان او را «زمان مینوی یا به زبان دیگر زمان قدسی» می‌نامد که «انسان و گیتی در جریان جاوید آن غوطه‌ورند». کیخسرو برگزیده‌ای است برای به سرانجام رساندن دورانی از تباهی و بیداد. نبرد‌های او با افراسیاب، بازتاب زمینی همان جنگ کیهانی هرمزد و اهریمن است.

او پس از آنکه جهان را از بیداد پاک می‌کند و به کمال کامروایی می‌رسد، از سرنوشت جمشید و کاووس می‌هراسد؛ ترس از غرور و جنونی که قدرت به همراه می‌آورد. به همین دلیل، او از جهان کناره می‌گیرد. کیخسرو نمی‌میرد، بلکه زنده به دیدار یزدان می‌شتابد. او از گیتی به مینو بازمی‌گردد تا در رستاخیز، یاور سوشیانس باشد. او با این کار، زمان تاریخی را به پایان می‌رساند و آن را به زمان بیکران و ازلی پیوند می‌زند. او با انتخاب لهراسب به جانشینی، راه را برای ظهور گشتاسب و پشتیبانی او از زرتشت هموار می‌کند و بدین ترتیب، مسیر تاریخ را به سوی فرجامی معنوی هدایت می‌کند. در نگاه مسکوب، با پایان کار کیخسرو، «ساختار اساطیری-حماسی زمان نیز پایان می‌یابد و جای خود را به روال و روایتی تاریخی می‌دهد».

نبرد انسان با سرنوشت: حماسه‌ی آزادی در جبر

کاخ شکوهمند فردوسی، تنها صحنه‌ی نبرد ایران و توران یا آوردگاه شاهان و تاریخ‌سازان نیست. در هر گوشه‌ی آن، نبردی عمیق‌تر و درونی‌تر در جریان است: نبرد انسان با سرنوشت. شاهرخ مسکوب با ظرافتی مثال‌زدنی، این کشمکش را جوهر تراژیک شاهنامه می‌داند. ریشه‌ی این تراژدی در «دوگانگی ناگزیر میان آرمان و واقعیت و ناسازگاری بخت با کار پهلوان» نهفته است.

«بخت»، همان سرنوشت مقدر است که، چون رودی عظیم، همگان را به سوی فرجامی از پیش تعیین‌شده می‌برد. اما «کار»، عمل تاریخی پهلوان است؛ اراده‌ای سیل‌آسا که می‌کوشد تاریخ را بسازد. اینجاست که حماسه زاده می‌شود. پهلوانان شاهنامه، بازیچه‌های دست تقدیر نیستند. آنان آزادگانی‌اند که برای تحقق آرمان‌های خود، با واقعیتی سرسخت و زمانه‌ای بی‌رحم پنجه در پنجه می‌افکنند.

مسکوب شاهنامه را «حماسه‌ی شکست و تاریخ ناکامی» می‌نامد. اما این گزاره‌ی تکان‌دهنده را بلافاصله با تفسیری عمیق همراه می‌کند: «زیرا شکست این بزرگان، از زن و مرد، شکست بزرگی نیست، شکست آرمان‌های بزرگ افتاده در کمند واقعیت است، که شکسته می‌شوند، اما رام نمی‌شوند». ایرج و سیاوش، سهراب و اسفندیار، همگی جوان‌مرگند. زال و رستم و گودرز، در نهایت ناکامند. اما این ناکامی، حاصل تسلیم نیست؛ حاصل پافشاری بر شرف، داد و آزادگی در جهانی است که گویی برای بیداد و تباهی ساخته شده است.

تراژدی رستم و سهراب، اوج این رویارویی است. پیروزی پدر بر پسر، پیروزی واقعیتی تلخ بر آرمانی والاست. پیروزی رستم و اسفندیار نیز چنین است. رستم برای پاسداری از «نام» و آزادگی خود، ناچار به کشتن شاهزاده‌ی دین‌گستر می‌شود، هرچند می‌داند که این کار، نابودی خود او را نیز در پی خواهد داشت. سیمرغ به او هشدار داده بود که هر که خون اسفندیار را بریزد، در هر دو جهان بینوا خواهد بود. اما رستم انتخاب می‌کند. او مرگ را به ننگ بندگی ترجیح می‌دهد: «مرا کشتن آسان‌تر آید ز ننگ».

در این بزنگاه است که مسکوب، شاهنامه را نه یک اثر جبری، که «حماسه‌ی آزادی در جبر» می‌خواند. این درست که زمان و سرنوشت، چون نیرویی قاهر، بر همه چیز سیطره دارد. اما «بودنی‌ها، چون رازی از گردش آسمان در دل زمان نهان است». اما پهلوان حماسی در برابر این جبر می‌ایستد. او با «کوشش»، با «کار»، با اراده‌ی آزاد خود، به سرنوشت معنا می‌بخشد. «دلیری آنها نه به زور بازو که در این پذیرش است». رویداد۲۴ پهلوان با انتخاب مرگ آگاهانه برای گریز از ننگ، اراده‌ی خود را بر غریزه‌ی بقا حاکم می‌کند و بر تقدیر پیروز می‌شود. «در این حال مرگ شکارگر به دام افتاده و شکار به بهای جان، اراده‌ی آزاد خود را هستی بخشیده است».

چگونه است که چنین تاریخ غم‌انگیزی، چنین حماسه‌ی ناکامی، به ستون هویت یک ملت بدل می‌شود؟ پاسخ مسکوب در خودآگاهی شگفت‌انگیز فردوسی از کار خویش نهفته است. شاهنامه خود محصول یک شکست تاریخی است؛ «شکستی چند سد ساله از عرب‌ها». در دورانی که توانای ما در عرصه‌ی واقعی تاریخ رو به افول بود، نیاز به روایت و تاریخ‌پردازی آشکار شد. فردوسی و پیشینیان او، از واقعیت نادلپذیر زمانه به خاطره‌ی دلپذیر گذشته روی آوردند؛ «نه برای گریز ناممکن از زمانه‌ای که در آنند، بلکه برای آنکه نهیب حادثه بنیادشان از جا نبرد».

شاهنامه صرفا گردآوری افسانه‌های کهن نیست. فردوسی از میان داستان‌ها و روایت‌های گوناگون، دست به «گزینش» می‌زند. او آنچه را سزاوار می‌دانست برمی‌گزید و تاریخ ملی ایران را آنگونه که باید باشد، می‌آفریند. او می‌دانست که داستان اکوان دیو یا ضحاک ماردوش، تاریخ واقعی نیست. خود به خواننده هشدار می‌دهد که «خردمند کین داستان بشنود / به دانش گراید بدین نگرود». او از خردمندان می‌خواهد که از صورت داستان بگذرند و به معنای آن بگروند.

در نگاه مسکوب، فردوسی با این گزینش‌هایش «خاطره‌ی جمعی» ایرانیان را سرود. این خاطره، مفهومی پراکنده و بی‌شکل بود و فردوسی به آن سامان و صورت بخشید. او این کار را در روزگاری کرد که «روح زمانه، بیداری ملی ایرانیان بود، به ویژه بر بنیاد زبان و تاریخ، برای بنای هویت خود». اما شاهکار او بسی فراتر از روح زمانه‌ی خویش رفت و به ذات و جوهر هستی انسانی پرداخت؛ «پیوند و جدائی آدمیان است با یکدیگر و مهر و کین آنان... که به سبب کلیت جهانی و آشکار کردن ژرف‌ترین درد‌های آدمی تا به امروز همپای زمانه آمده‌اند».

ما امروز، به لطف اندیشمندانی مانند مسکوب، قادر به شنیدن طنین جاودانه‌ی مسائل بنیادین خود در شاهنامه هستیم؛ و شاهنامه بدل به آینه‌ای برای نگریستن در نبرد بی‌پایان آرمان و واقعیت، و آزادی و ضرورت شده است.

خبر های مرتبط
خبر های مرتبط
برچسب ها: شاهنامه
ارسال به دوستان
نسخه چاپی
نظرات شما